تبليغاتX
๑۩۩๑دهكده من ๑۩۩๑
 

تا کي غم آن خورم که دارم يا نه     وين عمر به خوشدلي سپارم يانه                          پر کن قدح باده که معلومم نيست        کاين دم که فرو برم برآرم يانه

   
     
 
 
 
از خدا پرسیدم :خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنی.




 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 

 

چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛ و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو، مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت، زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست، وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط برای تو می تپد

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 
ره میخانه و مسجد کدامست
که هر دو بر من مسکین حرامست
نه د ر مسجد گزارندم ، که رند است
نه د ر میخانه ، که این خمار خام است
و ر ای مسجد و میخانه راهی است
بجو یید ای عزیزان که این کدام است
به میخانه امامی مست خفته ست
نمیدانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم ، قاضی و سا قی ، امام است

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  از خدا خواستم
 
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد
خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد
خدا گفت: نه
شکیبایی زاده رنج و سختی است
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است

.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد
خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد
خدا گفت: نه
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و
نزدیکتر می کند

.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد
خدا گفت: نه
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس
خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم
و باز گفت: نه
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری

.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم
 
 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  پرسيد به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است  
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
   گر از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي به شكوفه ها به باران برسان سلام مارا


                                                   
 
 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت‌پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده‌ها خیلی براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می‌‌خواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال كلید خوشبختی می‌‌گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه فردا زد و رفت
دفتر گذشته‌ها رو پاره كرد
نامه فرداها را تا زد و رفت
به سرش هوای حوا زد و رفت

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  در جزیره ای زیبا تمام حواس ٬ زندگی می کردند { شادی ٬ غم ٬ غرور ٬ عشق و .....}روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیرآب خواهدرفت .همه ساکنین جزیره قا یق ها یشان را آماده و جزیره را ترک کردند .اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ٬ چون او عاشق جزیره بود .وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت ٬ عشق از ثروت که به قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت : (( آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟))ثروت گفت : (( نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد .))پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست .غرور گفت : (( نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد .))غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت : (( اجازه بده که من با تو بیایم ))غم با صدای حزن آ لود گفت : (( آه عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم .))عشق این بار سراغ شادی رفت او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی وهیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید .آب هر لحظه بالا بالاتر می آمد که عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:بیا عشق من تو را خواهم برد.عشق آن قدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چه قدر بر گردنش حق دارد.عشق نزد علم که مشغول حل مسآله ای روی شن های ساحل بود رفت و او از او پرسیدان پیرمرد که بود؟))علم پاسخ دادزمان))عشق با تعجب گفت زمان!اما چرا او به من کمک کرد؟))علم لبخندی خردمندانه زد و کفت زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 
مرد جوانی در ارزوی ازدواج با دختر كشاورزی بود
كشاورز گفت برو در ان قطعه زمین بایست.من سه گاو نر را ازاد می كنم اگر توانستی دم یكی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را بتو خواهم داد.
مرد قبول كرد.در طویله اولی كه بزرگترین بود باز شد . باور كردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی كه در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می كوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشید تا گاو از مرتع گذشت.دومین در طویله كه كوچكتر بود باز شد.گاوی كوچكتر از قبلی كه با سرعت حركت كرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش كنم چون گاو بعدی كوچكتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور كه فكر میكرد ضعیفترین و كوچكترین گاوی بود كه در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگیرد...

اما.........گاو دم نداشت

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو                         پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو                        بعدازین بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت              آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم                گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت            سربجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است       گفت این غیر فرشته ست وبشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیرو زبر خواهم شد              گفت می باش چنین زیرو زبر هیچ مگو
ای نشسته تو دراین خانه ی پر نقش وخیال          خیز ازاین خانه برو رخت ببر هیچ مگو

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 

در حضور خارها هم می شود یك یاس بود در هیاهوی مترسك ها پر از احساس بود میشود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه های مات یك متروكه را الماس بود دست در دست پرنده بال در بال نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود كاش می شد حرفی از "كاش می شد"هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود


 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
   
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  الان كه این سطور را بر روی كاغذ می نویسم قلبم از درد جانسوزی در رنج است درد عدم ادراك این كه نتوان زبان نیات یكدیگر را فهمید اینكه زندگی ما جز هرزگی و بی بندوباری چیزی نیست اینكه ما خودمان را پشت قاب ریا و دوز و كلك قایم كردیم اینكه نتوانیم فارغ از غرض و مقصودی همدیگر را دوست داشته باشیم اینكه در زیر بار كوته فكری آدم نما ها خورد شویم و لب به دندان بگزیم و هیچ نگوییم خدایا كاش مردم معنای این شعر فروغ فرخزاد را می بلعیدند« كسی كه مهربانی یك جسم زنده را به تو می بخشد جز درك حس زنده بودن از تو چه می خواهد» كاش همگی فارغ اسیر شدن در سنتهای خشك و متحجرانه همدیگر را دوست بداریم دوست بداریم فارغ از اندیشه جنسیت، ملیت، اشرافیت... همان گونه كه پدران آریایی ما سرشار از دوستی و دوست داشتن بودند در هزاران سال پیش كه دوستی از هر گونه رنگ و ریا پاك بود و هنوز بوی تجملات و تعارفات خشك نگرفته بود خدایا در این جمعیتی كه از هر لبخند و نگاه من معنای دیگری می جویند از این آدمیانی كه محبت را زمانی به كار می برند كه نفعی عایدشان شود خسته ام زخم های روح من آنقدر عمیق است كه هیچ كس نمی تواند مرحمی برای آن باشد خدایا این دریچه ای از احساس را كه به روی من گشودی هرگز مبند بگذار كه با تمام وجود دوست داشته باشم« دیوانه وار»

دیگر سعی خواهم كرد در مسیر زندگی فقط به خود و خواسته های خود توجه كنم چرا كه دیگر نمی خواهم تحلیل بروم و محبت بی شائبه من به حساب سبكسریهای من گذاشته شود شاید من روزی به این نوشته بخندم و شاید در معنای آن تأمل كنم در چنین قرنی كه صفا و یكرنگی و خلوص و صمیمت تو نشان حقارت توست نمی خواهم دیگه حقیر باشم و می خواهم همرنگ جماعت شوم چرا كه طاقت بار رسوایی رو ندارم خدایا پیكر دردمند من تحمل یك روح بزرگ رو نداره كه زمانه چنین می طلبد نمی دانم شاید نوشته های من سطحی و كم مایه باشه اما یك حسی منو وادار می كنه كه بنویسم شاید این نوشته ها بیانگر حال و هوای منه و فردا روزی باشد كه این نوشته ها خونده باشه و نمایی از شرایط كنونی باشه.
خدایا منو ببخش كه نتونستم رسالتم رو انجام بدم آخه در این زمانی كه جسم خسته و تكیده من جور دیگه ای تعبیر می شه و معناهای دیگه ای می گیره من چگونه می تونستم بزرگ باشم و غم بزرگ رو تو درونم بریزم و در خودم فرو برم. چرا كه نگاههای پرسشگر دیگران و بار شماتت آن مرا خرد می كرد و من ضعیف بودم و كوچیك و طاقت خرد شدن رو نداشتم كه نمی خوام خودمو پشت رفتارهای مؤدبانه و كلمات و حرفهای قلبمه سلمبه قایم كنم كه دیگه نمی خواستم ظاهرم آراسته باشه و درونم پر از شك و دودلی و كینه و حسادت و خودخواهی. اگه نخوای مثل دیگران باشی و نخوای مثل دیگران فكر كنی و مثل دیگران رفتار كنی و مثل دیگران حرف بزنی باید چه كار كنی؟ اگه بخوای خودت تجربه كنی به دست بیاری چی؟ خدایا این جماعت از مولانا و بزرگیاش می گن و اونو ستایش می كنن اما هیچ كس به این شعر او اعتقاد نداره كه می گه:
آزمودم عقل دور اندیش را زین پس دیوانه سازم خویش را
خدایا من برای دیوونه بودن خودم بهای سنگینی رو باید بدم كه برای من ناتوان مقدور نیست(همچنین با توجه به جنسیتم )
شاید من زیادی دارم از خودم دفاع می كنم و تقصیرات و كوتاهیهای خود رو به گردن دیگران می اندازم. و قصور در رسالت خود را به حساب شماتتهای دیگران می زارم خب به هر حال به قول شاعر:
گر مرید راه عشقی فكر بدنامی نكن.
این سطور حاوی اندیشه ها، احساسات، افكار و عقاید من بود و امیدوارم اگر در آینده این سطور بروز شود قضاوت صحیح نیز انجام گیرد.

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  آرزویم این است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی........عاشق آنكه تو را می خواهد.......و به لبخند تو از خویش رها می گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه، كه دلت میخواهد
 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  من از حقیقت بی پایان از تصویری بی نشان،از عشق یک آهو می ترسم من از روزگار
سنگدل از بایدها و نبایدها می ترسم،می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر
زیبایی.من از روح سرگردان زندگی،از گریزان بودن یاران می ترسم،از صدای پای
رهگذران می ترسم.از آنچه هستیم و هست می ترسم از جاده بی انتهایی که عاقبت
مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم.از لحظه ها و ساعتهایی که مرا نیز همانند
خودشان بی عاطفه کرد .می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک. می ترسم از آشنایی
با تو که آغاز سرنوشتم را بدست گرفت.می ترسم از شبهایی که فقط با نفسهای گرم
تو زنده بود.می ترسم از سکوت تو،سکوتی که مرد غریبه را هم به تنفس وا می داشت
می ترسم،نمی دانم آیا لحظه ای فرا می رسد که تو مرا فریاد کنی،فریادی که تن
یخ بسته ام را قطره قطره آب کند.............

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و پياده سازي قالب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور