تبليغاتX
๑۩۩๑دهكده من ๑۩۩๑
 

تا کي غم آن خورم که دارم يا نه     وين عمر به خوشدلي سپارم يانه                          پر کن قدح باده که معلومم نيست        کاين دم که فرو برم برآرم يانه

   
     
 
 
   
 
   |    نوشته شده توسط مهدي ادامه مطلب ... | 
 
 
  نگاه کن که غم درون سینه ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن....
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد

نگاه کن
تمام آسمان من
 پر از شهاب می شود...

....

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
زعاجها..
ز ابرها....
بلورها...
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم

نگاه کن...
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان


نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان
              به بیکران
                            به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

....

نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود......

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  عشق رطوبت چندش انگيز پلشتي ست
وآسمان سرپناهي
كه تو بر خاك بنشيني
و بر سرنوشت خويش گريه ساز كني

احمد شاملو
 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
به اكراه آورد دست از بغل بیرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است


اخوان ثالث
 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  این نازنین که با ما یکدم وفا ندارد
اما به خاک کویش جانم بها ندارد

با این نگار چون مه هر کس به دامش افتد
گویی فنا بشد او زیرا رها ندارد

زآن چشم چون شرابش ، هر دم خمار و مستم
چون برق چشم او را حتی طلا ندارد

لبهای لعلوارش دل از برم ببردست
بی بوسه ای بر این لب دنیا صفا ندارد

دل در فراق رویش از غم بگشت بیمار
تا روی او نبیند دیگر دوا ندارد

آن بی وفا نگارم رحمی نکرد بر من
بر این دل ضعیفم حتی جفا ندارد
 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 
دیوانه ام، دیوانه ات!
مستانه من ره میکشم آخر به سوی خانه ات
آن روز کز عالم تهی
سرشار از عشقت آمدم
جانان مران قلب مرا
در این سرای ماندگار
حتی کمی آسوده تر
بی اندکی شک و گمان
مستانه و دیوانه تر ،این خود ،منم در جای تن!
 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  اگراز پایان گرفتن غمهایت ناامید شده ای
به خاطر بیاور که .........
زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای
مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی هستی
که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دیدي

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  هیچ پیش آمده كز هستی دلگیر شوی ؟
هیچ پیش آمده كز جان و جهان سیر شوی ؟
هیچ دانی چه گرانبار غمیست
كز پس عمری با سعی و عمل خو كردن
فارغ از سیر فلك رو به زمین آوردن
وانگهی
این سیه كار هوس باز سراپا نیرنگ
بزند چرخی و بازیچه ی تقدیر شوی ؟

***
هیچ می دانستی
چه غم جانكاهی ست
نوز بر نامده از چاله فتاندن در چاه
نوز نگشوده ز افسانه و افسون گرهی
با دو صد بند گران بسته ی تزویر شوی ؟

***
هیچ دیده ستی در پهنه ی گیتی جایی
كاندرو نسل جوان
از پس عمری شور و طلب و جوش و خروش
خسته از بار ملالی كه گرفته ست به دوش
مشت خود بر دهنت كوبد و آشوبد اگر
بشنود از تو دعایی كه برو پیر شوی

***
هیچ باور داری
زیر این برشده ی دودوش زنگاری
سرزمینی ست عجیب
همه چیزش وارون
كاندرو مرگ به از زندگی است
شرف انسان در بندگی است
دیدة گریان خوب است و لب خندان بد
موهبتهای خدا فقر و نیاز و مرض است
كه كنی عصیان روزی دو اگر سیر شوی ؟

***
هیچ پنداشتی ای بسته به آینده امید
عاشق صبح سپید
ای به سودای طلوع سحری جسته ز جا
راه پیمای جهان فردا
كز پس عمری سعی و عمل و شوق و امید
زیر آوار شب تیره زمینگیر شوی ؟
واندر این دامگه جهل و جنون رزق و ریا
به گناهی كه چرا دم زدی از چون و چرا
هدف ناوك مردافكن تكفیر شوی ؟
هیچ پیش آمده كز هستی دلگیر شوی ؟
هیچ پیش آمده كز جان و جهان سیر شوی ؟

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
   

 


نگرانی هرگز از غصه ی فردا نمی کاهد ... بلکه فقط شادی امروز را از بین می برد
         


 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  آرامتر بخوان،‌می‌ترسم!
یک وقتی ممکن است
باد بیاید و اتفاقی در خواب پرده بیفتد!
یا دیدی که قمری‌های بالایِ خُرمالو پریدند
رفتند یک طرفی دور از این هوا،
هوا خوب است
اما من شک دارم
یک‌جوری ... چه می‌گویند، "تلواسه" سنگین‌ست
نه بی‌قرار، همین اضطرابِ همیشگی ...!


اصلا از اینجا شروع می‌کنیم
ما خُمارِ نرگس و بوسه و آوازِ همین شبیم
دیگر از رفتنِ این همه هوشِ خوش
چیزی به صبح و باز دویدنِ بی‌دلیل ما نمانده است
تمامش کن، بلند بخوان!
قمری‌ها آسمان را دارند
دارا ... انار
ما رفتنِ بی‌سوال ...!


همین یک شب است
بخوان و نرگس به روح آب،
یا بوسه در آوازِ احتیاط!


تمامیِ هر ترانه در ناتمامیِ ماست،
ما هم عجب روزگاری داریم به خدا!

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.


3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 
 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد ، قلم بر خود شكافت
چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشكافت هم كاغذ درید

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 

گفتا من آن ترنجم كاندر جهان نگنجد   گفتم به از ترنجي ليكن بدست نايي

گفتا تو از كجايي  كاشفته مي نمايي     گفتم منم غريبي از شهر آشنايي

 

كليك

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 

در حضور خارها هم می شود یك یاس بود در هیاهوی مترسك ها پر از احساس بود میشود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه های مات یك متروكه را الماس بود دست در دست پرنده بال در بال نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود كاش می شد حرفی از "كاش می شد"هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 

امواج را نمیتوانید متوقف کنید،ولی موج سواری را میتوانید یاد بگیرید

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  بعد از تو من چه کنم
با این دل تنها
تنها دعا میکنم
به اندازه ی تنها ییها یم
خوشبخت شوی
اما
پریچهرمان را خواندی با گریه هایم گریه کردی
با خنده هایم خندیدی
مرحبا بر تو آفرین
اما تو کجا خواهی نوشت از بی وفایی بازی روزگار
من می نویسم تو بخوان
اما دیگر با گریه هایم گریه مکن
بگذار در این تنهایی
بغض غزلگریه هایم را
با یاد تو گریه کنم
هر چند که گریه هایم از شانه های تو بی نصیب است
هر وقتی غروب غزلی دلتنگی برای شب نوشت و رفت
من به شوق هرم گرم نفسهایت
دل را در تنهایی به یاد و خاطره های تو سر گرم می کنم
ترا به حرمت دلتنگیها ی عاشقی
هرگز فکر نکن که تنهایی
بدان که همیشه چشمانی نگران توست ...

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 
Jessica Jay


I fell in love with you watching Casablanca.
Back road the drive in shaw in the flickerin' light.
Pop corns and cokes beneath the stars.
Became champange and caviar.
Makin' love on a long hot summer night.
I thought you fell in love with me watching Casablanca
Holdin' hands in the Pado Fan's, in Ritz Candlei Cafe
Hidin' the shadows from the stars.
Or rockin' moonlight in your eyes
Makin' magic at the movies at my own cheverolet

Ooh, a kiss is still a kiss in Casablanca.
A kiss is not a kiss without your side.
Please come back to me in Casablanca.
I love you more and more each day as time goes by.

I guess there are many broken hearts in Casablanca.
You know l've never really been there so l don't know.  
I guess our love story will never be seen.
On the big white silver screen.
But the hurt is just as bad.
When l had to watch you go

Ooh, a kiss is still a kiss in Casablanca.
A kiss is not a kiss without your side.
Please come back to me in Casablanca.
I love you more and more each day as time goes by

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌بودند،‌هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد . و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند . و بعضي‌پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند . و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد...
 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود
فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت : بیایید بازی کنیمٍ ، مثل قایم باشک
دیوانگی ! فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد!!
یک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابرها رفت و
هوس به مرکززمین به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت !
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد
که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست
دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام
همان اول کار تنبلی را دید.
تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!
بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسید
اما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بودکه
حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :
عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند
و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد،
دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود
و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:
حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد:
مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ،
فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
   
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 

 

یک کاغذ سفید را هر چه قدر هم که تمیز و زیبا باشد کسی قاب نمی گیرد ، برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت

 

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 

welcome to my weblog

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  به همه عشق بورز به تعداد كمي اعتماد كن وبه هيچ كس بدي نكن                         . 
 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 
 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  هر کاری می خواهی بکن. دنیا را آتش بزن آسمان رو به مضحکه بگیر. زمین را تحقیر کن . باد و نفهم و گل را نبو. خنده را فراموش کن و گریه را به خاک بسپار. زیر دیروز دفن شو و در فردا غرق. حتی اگر می خواهی کودکی را پشت سر بگذار هر چه می خواهی بکن اما هیچگاه رویاهایت را فراموش نکن  
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
  اشک رازی‌ست
لب‌خند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

اشک ِ آن شب لب‌خند ِ عشق‌ام بود.



قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد ِ مشترک‌ام
مرا فریاد کن.


درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گویم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ریشه‌های ِ تو را دریافته‌ام
با لبان‌ات برای ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستان ِ من آشناست.

در خلوت ِ روشن با تو گریسته‌ام
برای ِ خاطر ِ زنده‌گان،
و در گورستان ِ تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین ِ سرودها را
زیرا که مرده‌گان ِ این سال
عاشق‌ترین ِ زنده‌گان بوده‌اند.



دست‌ات را به من بده
دست‌های ِ تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
به‌سان ِ ابر که با توفان
به‌سان ِ علف که با صحرا
به‌سان ِ باران که با دریا
به‌سان ِ پرنده که با بهار
به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید

زیرا که من
ریشه‌های ِ تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای ِ من
با صدای ِ تو آشناست

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 
باید فراموشت کنم، چندیست تمرین می کنم

من می توانم، می شود، آرام تلقین می کنم

با عکس های دیگری، تا صبح صحبت می کنم

با آن اتاق خویش را، بیهوده تزئین می کنم

سخت است، اما می شود، در نقش یک عاقل روم

شب نه دعایت می کنم، نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست، تا بعد بهتر می شوم

فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

از جنب و جوش افتاده ام، دیگر نمی گویم به خود:

وقتی عروسی می کند آن می کنم این می کنم

این درد سرد بی کسی، بر شانه جا خوش کرده است

از روی عادت دوستی، با بار سنگین می کنم

هرچه دعا کردم نشد ، شاید کسی آمین نگفت

حالا تقاضای دلی، سرشار از آمین می کنم

نه اسب ، نه باران ، نه مرد ، تنهایم و این دائمی ست

اسب حقیقت را خودم، با این نشان زین می کنم

یا می برم یا باز هم، نقش شکستی تلخ را

در خاطرات سرخ خود، با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مال منی، نه خواستی سهمت شوم

این مشکل من بود و هست ، در عشق گلچبن می کنم

کم کم ز یادم می روی، این روزگارو رسم اوست

این جمله را با تلخی اش ،صد بار تضمین می کنم

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 
دنیا به همت جوانان و تجربه پیران اداره می شود . ( نظام وفا)
ثروت ، تنها مذهبی است که همه پیرو آنند . ( ولتر)
توقف در زندگی ، مرگ تدریجی است . ( افلاطون)
جوانمردی آن است که نیازمندان را نرنجانی . ( لقمان )
تمامی شأن و عظمت انسان در فکر اوست . ( پاسگال)
خدمت به خلق وظیفه نیست بلکه لذت است . ( زرتشت )
حیله و تزویر را به کارهای خود راه مده . ( بزرگمهر)
حسود از چاقی دیگران لاغر می شود . ( هوراس )
راه حق یکی است و راه باطل هزار . ( محمد غزالی)
راستی امانت است و دروغ گفتن خیانت . ( بوذرجمهر
 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 

(سارتر : از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد)

(وین دایر: این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنند)

(ناپلئون : من در جهان یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام)

(مارکز: هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران)

(کانت : چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی مثل من رفتار کن)





 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و پياده سازي قالب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور