|
در اين قسمت از سخنان نيچه فيلسوف معاصر براي دوستدارانش آوردم. اميدوارم كه بپسنديد:
عشق به يك تن بيرحمي است . زيرا به زيان
ديگران تمام مي شود. عشق به خدا نيز چنين.
حافظه ام مي گويد: من اي كار را كرده
ام. اما غرورم مي گويد : من نمي توانم چنين كاري كرده باشم. ومحكم مي ايستد.
سرانجام حافظه جا مي زند.
آنكه نديده است آن دستي كه نوازش كنان
مي كشد. زندگي را خوب ننگريسته است.
اي فرزانه اخترشناس تا زماني كه ستارگان
را چيزي بر فراز خويش مي بيني چشم اهل معرفت در تو نيست.
آنچه انساني را والا مي سازد نه شدت
احساسهاي والا بلكه مدت آنهاست.
اي بسا طاووس كه چتر خود را از همه چشمي
نهان مي دارد و آن را غرور خود مي داند.
در روزگار صلح مرد جنگي به جان خود مي
افتد.
هولناك است از تشنگي در دريا هلاك شدن .
چرا بايد حقيقت خويش را چنان نمك آلود كرد كه ديگر تشنگي را فرو ننشاند.
غريزه: آنگاه كه خانه در آتش مي سوزد
آدمي نهار خوردن را هم از ياد مي برد. آري اما پس از آن بر روي خاكسترها نهارش را مي خورد.
تجربه هاي هولناك اين گمان را مي آورد
كه نكند آنكه چنين تجربه هايي مي كند خود موجودي هولناك باشد.
دانستن اينكه معشوق نيز عاشق را دوست مي
دارد براستي مي بايد عاشق را از طبع معشوق سر خورده كند . "يعني چندان فروتن
است كه تو را نيز دوست مي دارد؟ يا آن چنان احمق؟"
درست آنگاه كه غرور ما زخم خورده
باشد خود پسندي ما محال است كه زخم پذير
باشد.
خواست چيرگي بر يك خواهش نفساني در
نهايت جز خواسته يك يا چند خواهش ديگر نيست.
پرداختن به لذت جنسي چنان رشد شتاباني
به تنه عشق مي دهد كه ريشه ضعيف مي ماند و به آساني بركندني.
كسي كه راه رسيدن به آرمان خويش را نمي
داند سبكسرانه تر و لااباليتر از كسي
زندگي مي كند كه آرماني ندارد.
خودپسندي ما ميل دارد كاري كه از همه
بهتر انجام مي دهيم دشوارترين كارمان جلوه نمايد.
آدمي همين كه شناختهاي خود را با ديگران
در ميان مي گذارد ديگر آنها را چندان دوست نمي دارد.
پيامدهاي كردارمان گريبانمان را مي
گيرند. بي اعتنا به اينكه ما دراين ميانه خود را اصلاح كرده ايم.
در دروغگويي معصوميتي هست كه نشان دهنده
ايمان درست به مقصودي است.
دروغ گفتنت نبود كه تكانم داد. بلكه
اينست ديگر تو را باور ندارم.
"از او خوشم نمي آيد"- چرا ؟
- "زيرا همترازش نيستم" آيا هرگز بشري چنين پاسخي داده است.
|