تبليغاتX
๑۩۩๑دهكده من ๑۩۩๑
 

تا کي غم آن خورم که دارم يا نه     وين عمر به خوشدلي سپارم يانه                          پر کن قدح باده که معلومم نيست        کاين دم که فرو برم برآرم يانه

   
     
 
 
 


دریا خندید در دور دست

دندان هایش کف و لب هایش آسمان

تو چه می فروشی دختر غمگین سینه عریان:

من آب دریاها را می فروشم آقا

پسر سیاه قاطی خونت چی داری:

آب دریاها را دارم آقا

این اشک های شور از کجا می آید مادر:

آب دریاها را من گریه می کنم آقا

دل من و این تلخی بی نهایت

سر چشمه اش کجاست؟

آب دریاها سخت تلخ است آقا

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 

برهنه،

        بگو برهنه به خاک ام کنند

        بدان گونه که عشق را نماز می بریم

که بی شائبه

                    وحجابی

                    با خاک

                         عاشقانه در آمیختن می خواهم

                        همه ایثار.

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 

جنگ جهاني اول مثل بيماري وحشتناکي، تمام دنيا رو گرفته بود.
يکي از سربازان به محض اين که ديد دوست تمام دوران زندگي اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا براي نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت:
اگر بخواهي مي تواني بروي، اما هيچ فکر کردي اين کار ارزشش را دارد يا نه؟
دوستت احتمالا ديگه مرده و ممکن است تو حتي زندگي خودت را هم به خطر بيندازي!
حرف هاي مافوق، اثري نداشت، سرباز اينطور تشخيص داد كه بايد به نجات دوستش برود.
اون سرباز به شکل معجزه آسايي توانست به دوستش برسد، او را روي شانه هايش کشيد و به پادگان رساند.
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازي را که در باتلاق افتاده بود معاينه کرد و با مهرباني و دلسوزي به دوستش نگاه کرد و گفت:
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببين اين دوستت مرده!
خود تو هم زخم هاي عميق و مرگباري برداشتي!
سرباز در جواب گفت: قربان البته كه ارزشش را داشت.
افسر گفت: منظورت چيه که ارزشش را داشت!؟ مي شه بگي؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زماني که به او رسيدم، هنوز زنده بود، نفس مي كشيد، اون حتي با من حرف زد!
من از شنيدن چيزي که او بهم گفت الان احساس رضايت قلبي مي کنم.
اون گفت: جيم ... من مي دونستم که تو هر طور شده به کمک من مي آيي!!!
ازت متشكرم دوست هميشگي من!!
 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 

مرا دیگر گونه خدایی می بایست
شایسته ی آفرینه یی
که نواله ی ناگزیر را
                         گردن
                                کج نمی کند

و خدایی
دیگر گونه
آفریدم
 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 

در به درتر از باد زیستم

در سرزمینی که گیاهی در آن نمیروید

ای تیز خرامان!

لنگی پای من از ناهمواری راه شما بود!


 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي
 
 
 

در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و نه افتاب
ما بیرون زمان ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی
در گرده هامان
هیچ كس با هیچ كس سخن نمیگوید
كه خاموشی
به هزار زبان
در سخن است
در مردگان خویش
نظر میبندیم
با طرح خنده ای
و نوبت خود را انتظار میكشیم
بی هیچ خنده ای!

 
 
   |    نوشته شده توسط مهدي